تبليغاتX
نيمه پر ليوان
 
 

عشقولانه ها- اپیزود آخر: "وصال"

«مرد مریخی در غار ذهن خود افسرده و منزوی شده بود و نمی­ توانست علت افسردگی خود را پیدا کند، با تلسکوپ آسمان­ها را جستجو می­ کرد. انگار که ناگهان او را برق گرفته باشد در یک لحظه باشکوه برای همیشه تغییر کرد. او از تلسکوپ خود صحنه­ ای زیبا و دلارام را دید.  او ونوسی­ها را کشف کرده بود...»
(از کتاب مردان مریخی، زنان ونوسی)

 روزگاری چند، در پهنای آسمان و میان هزاران هزار ستاره­ ی دیگر، به دنبال او -تک ستاره­ ی گم شده ام- می­ گشتم. گرچه آسمان پر ستاره بود، اما هیچ کدام ستاره ی من نبود... اما عاقبت در لحظه ی با شکوه، در یک روز زیبا و فراموش نشدنی، پیدایش کردم، درخشنده­ ترین شان را. و پس از آن تنها من بودم، آسمان بود و  تک ستاره ای در میان آن که برایم چشمک می زد.


برای باقی­مانده­ ی راهمان، در سفر زندگی همسفری لازم بود. هم­راهی همیشگی، شریکی برای شادی­ ها، مونسی برای دلتنگی­ ها و پناهی برای خستگی هایمان.
و امروز با او - همسفرم- پیمان بستیم، تا در کنار هم باشیم، تا آخر راه... باشد که خوش­بختی نیز قرین راهمان شود.

تقدیمی نوشت:
گویند که لحظه ­ای است روییدن عشق، آن لحظه هزار بار تقدیم « تو » باد


Music Script (copyright: A.Zed) : Love Story By Andy Williams

With her first hello
She gave a meaning to this empty world of mine
There'd never be another love another time
She came into my life and made the living fine
She fills my heart


پی نوشت:
اللهم عجل لویک الفرج.



 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 0:0






 

وقتی تخریبچی می شویم، یا اسپاگتی کد با سس اضافه

1- یک قانون من-در-آوردی (که تجریه ی 6-7 سال سروکله زدن با نرم افزار هست) میگه

« در یک نرم افزار فرسوده کل باگ ها ثابت اند، و طی دیباگ تنها به یکدیگر تبدیل شده و یا از جایی به جای دیگر منتقل می شوند.»


2- یک پادالگوی معروف هم یه جمله ای داره با این مضمون که:

« دیباگ یک نرم افزار معیوب به چه می ماند؟به حرکت در یک میدان مین!»


زبان حال نوشت: این روزها نقش یک تخریبچی رو وسط یک میدون مین بازی میکنم!


همین جوری: اگه خدا بخواد، پست بعدی وبلاگ یک پست خیلی خیلی ویژه خواهد بود...



 

نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 22:59






 

به قول بارباپاپا: عوض میشویم...

یک سوال-با توجه به شکل فوق، شما وضعیت لیوان (حالا همون فنجون) را از جهت پر/خالی بودن چگونه ارزیابی می کنید؟

الف - خالی
ب- نیمه پر
ج- پر

این جانب، بدین وسیله و در همین جا اعلام می دارم که زین پس، سعی خواهم کرد:
- پاسخ من به سوال فوق، گزینه ج باشد. 
- بخش گلامپی (گلامپ همون آدم کوتوله ی سفرهای گالیور که می گفت: من میــــــــــــــــدونم! ) شخصیتم رو برای همیشه دور بریزم
- عینک دودی ای را که اغلب با اون اطرافم رو رصد میکنم، برای همیشه از چشمم بردارم

برای شروع هم عنوان، شرح و درباره ی وبلاگ را تغییر می دهم.



اصل نوشت:همه خوبند، مگر اینکه خلافش ثابت شود.


حدیث روز نوشت: حضرت علی علیه السلام می فرمایند:
«ضع امر اخيک علي احسنه... و لا تظنن بکلمه خرجت من اخيک سو»ا و انت تجد لها في الخير محملا »
«کار برادرت را بر زيباترين شکل بنا گذار... و هرگز نسبت به سخن برادرت گمان بد مبر، در حالي که مي تواني توجيه نيکي براي آن بيابي»

آخرین غرنوشت: 
دلم برای غرغرهایم تنگ خواهد شد...


 

نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 13:58






 

نطق انتخاباتی

همه می دونیم که وقتی یه خونه خیلی درب و داغون شده و دیگه امکان بازسازی نداره، می زنن اون چند تا در و تخته ی باقیمانده را هم خراب می کنن، تا بعدش دوباره از نو شروع کنن به ساختن یه بنای درست و حسابی. البته معتقدم که هر چقدر هم که ساختمون بزرگ و عظیم باشه، چهار سال برای صاف کردنش کافی هست...

آنالوژی نوشت: می توان ساختمان را به یک کشور شبیه دانست و معمار آنرا به رییس جمهورش.

تشکر نوشت: به نظر من کسی هم که زده ساختمون رو کاملا خراب و صاف کرده، در یک نگاه کُل نگر، بالاخره کاری ضروری انجام داده و جا داره ازش تشکر کنیم، نه اینکه بهش فحش بدیم!

دیدگاه نوشت: رویکرد من در این انتخابات - استثنائا-  بیشتر سلبی است تا ایجابی، به بیان دیگر انتخاب میان بد و بدتر.


 

نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 11:58






 

وقتی خدا تاس می اندازد...

می گویند انیشتین در سال های آخر عمرش مدام تکرار می کرده: « بعد از این همه مطالعه و تحقیق، حالا متقاعد شده ام که خدا تاس نمی اندازد. »

نتیجه گیری:

- انیشتین هرگز در عمرش استخاره نکرده است.

یا

- خدای انیشتین با خدای من فرق می کند.


پ.ن. خوش به حال آنها که همیشه جفت شش می آورند.


 

نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:6






 

حکایت یک لیوان: گاهی خالی، گاهی پر

امروز - البته با چند ساعت تأخیر- یک سال از شروع اولین پست وبلاگم میگذره -که البته نیمه ی اول آن در 360 بود- شروعی که تقریبا با شروع سال گذشته همراه بود ... و ماه هایی یکی یکی اومدن و زیر لیست نوشته های پیشین ام اضافه شدن، پست هایی که هر کدوم با خاطره ای در یکی از صفحات آرشیو ثبت شدند، و یک سالی از عمر من و نوشته جاتم را در دنیای سایبر رقم زدند.

راستش هنوز هم نمی دانم من خوشبین بودم یا بدبین، غرغر می کردم یا گلواژه می سرودم(!)، نیمه خالی لیوان را می دیدم یا نیمه پرش را، شاید اصلا لیوانی نبود که بخواهد پر باشد یا خالی... اما هرچه بود گذشت، همچنان که این روزها میگذرد، و ما هم خاطراتمان را می گذاریم و خودمان می گذریم.


 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 3:26






 

عشقولانه ها- اپیزود دوم: "اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده..."

اول نامش بید بود، نه برگ هایش پریشان بود، نه شاخه هایش خمیده... از آن روزی که مجنون به یاد لیلی اش به او تکیه داد، این چنین بر آشفت و مجنون لقب گرفت.
از آن روز به بعد هر بید مجنون نشانی است، نشانی از جوانی که روزگاری به یاد لیلی اش به آن تکیه کرده و یک دل سیر گریه کرده.

شرح حال نوشت:
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده  /  بدان ... دو نقظه دی
این روزها در به در دنبال درختی میگردم تا به آن تکیه کنم و یک دل سیر گریه کنم ولی درختی سراغ ندارم که شنیدنِ قصه لیلی مرا تاب بیاورد

ارجاع نوشت:
لحظه ی دیدار نزدیک است ...


 

نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 22:17






 

نقطه بازی

- ضرب دو عدد فرد، همواره عددی فرد است، دست من و تو هم نیست.

- ابعاد صفحه ی نقطه بازی هم همیشه دو تا عدد فرده، این هم دست من و تو نیست.

- پس توی نقطه بازی مساوی هم معنی نداره، یکی برنده است، یکی بازنده، این هم دست من و تو نیست.


+ ولی هیچ وقت یادت نره زندگی نقطه بازی نیست، میشه با هم مساوی بشیم، بهتر بگم: میشه هر دو ببریم. این یکی اما دست من و تو هست... ای کاش باور می کردی.


 

نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 23:39






 

لبخند بزنید، شما در مقابل دوربین مخفی هستید

بالای ورودی تالارهای دانشگاه، روبروی ساختمون ابن سینا، یه نوشته ی بزرگ نقاشی شده:

الم یعلم بان الله یری
(آیا آدمی به راستی نمی داند که خداوند، (همیشه و در همه حال) نظاره گر اوست.)

یه کم اونورتر، یکی از اون ده ها دوربین مداربسته ی آخرین سیستمِ موجود در دانشگاه، داره حرکات کلیه جنبدگان موجود در میدان دیدش رو مانیتور میکنه...

- بقیه رو نمیدونم، ولی من یکی، مثل بز از این دوربین ها حساب می برم، ولی نوشته ی فوق الذکر تا حالا بیشتر برام جنبه ی یه اثر هنری داشته، تا چیز دیگه.
- چه خوب می شد اگه این دوربین های مدار بسته، می تونستن توی دلمون رو هم رصد کنن.




از کتاب 99 ایده برای ارتقای کیفیت زندگی، با تلخیص و تغییر:

بیایید فرض کنیم دوربینی بدون اطلاع و در همه حالات در حال فیلمبرداری از ما بوده و به ما اطلاع داده اند که در طول این مدت از ما فیلمبرداری شده و قرار است در تلویزیون و برای صدها هزار نفر نمایش داده شود، ولی این فرصت را به ما می دهند که قسمت هایی را که به ناهنجار بودنشان اعتفاد داریم از این مجموعه سانسور کنید، فکر می کنی، فیلم ما چقدر سانسوری داشته باشه، رفیق؟ ... چه خوب می شد اگر همیشه با تصور وجود این دوربین زندگی می کردیم، با این تفاوت که این بار پخش زنده بود و امکان سانسور وجود نداشت.


 

نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 2:41






 

زندگی سگی

این روزها مثل خر درس میخوانم، مثل اسب کار میکنم، مثل خرس میخوابم، مثل گاو میخورم (این دو مورد با دو مورد قبل لزوما ناسازگار نیست)...
بلکه شاید فردا مثل آدم زندگی کنم.
غافل از اینکه زندگی همین روزهایی بود که در آرزوی فرداهای بهتر نفهمیدم چگونه گذشت...


 

نوشته شده توسط علیرضا در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 2:9